تبليغاتX
نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش

آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود مي‌ميريم، تا چيز ديگه‌اي نشيم.

عنکبوت گریانی که من نبود آن قدر بزرگ نشد که زمین نکبتی را به تف ببندد. بقیه اش هم همین طوری است. اما دست‌های ناقصت را  بیشتر دوست داشتم، آن طوری هیچ کداممان کامل نشده بودیم، حالا حسابی نشناختنی شده ای و آن قدر کونی که ادا دربیاوری. مثل همه ی آن وقت هایی که آدم ها به هر دلیلی نگاهمان می کردند یکی مان کم می شود. این دفعه نوبت من است چرا که من یک قیچی هستم، می روم توی پله ها، پشت صندلی، لای دیوار و هر جای دیگری که لازم باشد. راست می گفتی آدم ها چندان خوشمزه نیستند. می ماند آن هایی که غرق شدیم در فیلم های درجه B، که هیچ مزه ای نمی دهند. شده ای مثل فیلم هنری های ناب که قشنگ بمیری، فکر کردم کثافت به پا می کنیم و هر چیز دیگری که لازم باشد.
آره رفیق برو چند ساعتی بخواب.

عنکبوت خندانی که من نبود نیز

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:18 توسط الهه شاملو |

دچارم شده ام دیوار
می تفم بالا می تفم پایین بچه. که نمی داند نرده ها او را تمام می کنند یا او نرده ها را.
نه این روزها پیش از آن که فکر کنی هم اتفاق نمی افتد، حتی در یک شب.
حاضرم روزی چند بار خودم را توی آینه نگاه کنم و لبخند بزنم، ولی این خیابان برای من عریض تر از آنی است که به هیچ طرفش برسم.
حتی دوازده قدمی که به من برگردانده می شود، فایده ای ندارد.
تنیدنی که می براندم تف هایم را طولانی می کند به طرز دیوانه کننده ای که سوسک های خواب هایم سرم را توی بالش با حمام آب گرم و کرم های بی سر خیلی وقت پیش که انگار استخوان های شکلاتی جویدنم را با بی خیالی ماندگاری موهایم کشیده می شود از آن جایی که مخفی می شوم.
منهدم شده است.


 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:53 توسط الهه شاملو |

درست وقتی می توان چیز نوشت که فکر کنی نمی توانی بنویسی. حالا فکر می کنم حسابی می توانم. اما مسئله این است که همیشه باید یک جای دیگر باشم. یک وقتی همین موقع ها می خواستم مای دایینگ براید گوش کنم، حالا نمی خواهم. یک وقتی همه چیز به سادگی به خوب ها و بدها تقسیم می شد. حالا هم می شود. تفاوتش در این است که یادم نمی آید کدام را می شود دوست تر داشت. بعضی چیزها هم ناشناخته می ماند تا وقتی که جزیی از توهمات آدم شود. یک موقعی به نظرم خوش می گذشت. حالا نمی گذرد. خیلی وقت است که هیچ جور نمی
گذرد. از متال حالم به هم می خورد، از دیوید لینچ و از خیلی چیزهای دیگر حالم به هم می خورد. چشم هایم را می بندم و محسن چاوشی گوش می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:19 توسط الهه شاملو |

یک سال مدت زیادی است برای اینکه آدم فراموش کند باید به هر چیزی چنگ بیاندازد و بشاشد. همه چیز بستگی به همان دوازده قدم دارد. مثل یک رد شدن ساده است که یادم می یاید آن قدر توی خودم ماندم که نزدیک است کرم بیاندازم. نفر دومی که این حرف را زد مطمئن نیستم قضیه اش شاید مثل همان ماهی های زنده ی توی لیوان باشد، همان طوری از گلوی آدم لیز می خورند می روند پایین. همه تغییراتی که با انفجار مواجهم می کند به جدا شدنم نمی انجامد. فقط گاهی به طرز عجیبی گه خوری می کنند، چسبیده ام به شیوه ای که هستم و انگار نه انگار که از اول تا آخرم به تمساح بزرگی تبدیل شده ام. می خزند یا چهار دست و پا گاز می گیرند. گه خوری می کنند. آخه این چیزا به چه دردی می خوره؟ من دوازده قدممو می خوام.
زر زر زر.
همه اینجا می میرند ولی بعضی ها زودتر از آنی که مرده اند ریدن را به انواع مختلف یاد می گیرند. 
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:28 توسط الهه شاملو |

درستش همین است که هیچ آشتی ای برقرار نکنیم. این طوری است که  جورهای مختلفم همدیگر را جر می دهند. تعادل؟ مگه من خرم. باید تر زد به اینکه هر چیزی جای خودش را دارد، خوشحالی جای خودش، داد و فریاد جای خودش. هرکسی در بهشت جای خودش هر کسی چیزهای خوب خودش. با کثافتی که درش غرقیم. آن قدر تعدادم زیاد است که بالاخره یک جایی همه چیزم به هم گیر می کند و تق. من هیچ آشتی ای برقرار نمی کنم. جشن می گیریم، عجب آدم های خوشبختی هستیم ما، باید یکی آن وسط بریند به حال همه، همه چیز را به گند بکشد، باید یک کاری بکند. قضیه همین است که سر جای خودمان نباشیم، من نخواهم بود. هر کسی می خواهد توی سوراخش بماند ولی من به پارس کردن ادامه نخواهم داد.  
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 15:38 توسط الهه شاملو |

از تمام آن هایی که روی دیوار نوشته ام فقط یک چیزهایی شبیه خرچنگ دیده می شود، روی هر پیت حلبی دیگری هم که بنشینم فرقی نمی کند. حالا به نظرم می آید چقدر باید ریده باشند توی مخ آدم که برای نوشتن خرچنگ روی دیواربرود پول اسپری بدهد، اما به نشستن روی پیت حلبی و نگاه کردنش می ارزد.  باعث می شود آدم فراموش کند که گاهی به مرز چلاقی می رسد، این وقت ها یاد همان مردی می افتم که توی ایستگاه اتوبوسی که یادم نیست کجا بود یک جوری نگاهم کرد که یاد شاشیدن داستین هافمن با قیافه درهم ریخته کابوی نیمه شبی اش افتادم. خنده دارش  همین است که یک آدم 19،20 ساله  همه چیزش را خاطراتش شکل دهد. عجب! جانورهای کثافت توی بدنم حرکت می کنند همه جای بدنم. از مچ دستم قلمبه می زنند بیرون. بهترینش قهرمانی آرژانتینه توی جام جهانی 2006. بهترین فینالی بود که تا حالا وجود داشته با گلی که مسی زد. لعنتی ها از گلویم بالا می آیند، از دهانم... از مچ دستم بیرون می زنند و از نوک انگشتانم. تو می کشند. همه چیز را تو می کشند.      
از تمام این هایی که روی دیوار نوشته شده چیزی خوانده نمی شود.
من می روم از بهشت یک دامن گل بچینم، شما چه می کنید؟
+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 17:46 توسط الهه شاملو |

 اینکه بعضی چیزها مجبورم می کند برینم روی بعضی چیزهای دیگر به خودم مربوط است و همین طور اینکه اینجا چیزی به خودم مربوط نمی شود، به همین سادگی. همه چیزها به خودی خود برمی گردند می روند توی سوراخ هایشان. به لعنت سگ هم نمی ارزد.  تمام بچه کونی هایی که دیده ام یک جورهایی مشغولند و از آن چیزهایی که هیچ وقت فراموش نمی شود گه کاریهایش یادم مانده، که کمی دست و پا زدن کم دارد. قسمت مربوطه اش همین است: مردنم را احساس نمی کنم پس هستم. نشانه هایی هست همین که سردم می شود، اینکه تف هایم مسیر طولانیی را طی می کند و اینکه ماشین ها مرا زیر نمی گیرند. نه این یکی کمی شک برانگیز است ثابت می کند مردن نامحسوس تر از آنی است که به چشم می آید. درست مثل شاش خرچنگ که آخرش هم نفهمیدم چه ریختی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 21:10 توسط الهه شاملو |

انداختن را صرف کنید
از چیزی که مادرم سال ها مخفی کرده بود: من خیلی وقت است که مرده به دنیا آمده ام.
آویزان شدم، همه ی خرچنگ های موجود را با خودم آوردم و در تمام مدت پایین آمدنم فکر می کردم بعضی کاپشن ها عجب رنگ گهی دارند.
دست کلنگ
عادت که نمی کنیم فقط طرز استفاده اش را یاد می گیریم: کافی است کمی دستت را حرکت بدهی، گرومب. غم انگیزترین حالتش این است که بخواهی دست هایت را همین طوری توی هوا نگه داری و به طرف کسانی بروی که قصد ترکاندن کله ات را دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


باید چیزهای زرد حباب داری دیده باشید.

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 21:7 توسط الهه شاملو |

همه چیز تقصیر من است. آن قدر که می توانم از جایی که نشسته ام غیب شوم. بلند می شوم و لای قفسه ها می روم. دیوار می شوم و فرش. کاغذ دیواری  را به هر چیز دیگری ترجیح می دهم. زرد  بهتر است. مثل توالت هایی که در دسترس نیستند. جوراب سفیدها را با خودم می برم، خوب چیزهایی اند. همین طوری یکهو از هم می پاشند. دندان هایم درد می گیرد و از جایی که نشسته ام به هیچ چیز فکر نمی کنم. پروانه ها سبز، آبی، خاکستری. پروانه ها بزرگ، کوچک، چابک. وقتی کاغذ دیواری باشی باید بعضی چیزها را ثابت کنی مثل آن هایی که یک پیچ گوشتی توی حلقشان دارند و نه آن هایی که از تیم پرقدرت ژاپن شکست می خورند. با دست جلوی دهانم را می گیرم که نفس هایم می رود پشت عینکم و با گل هایش مچاله می شویم. همه با هم. حالا کمی که دستم را تکان بدهم وامی رویم. حرکت نمی کنم. همه ما چیزهای خوب خودمان را داریم. من چیزهای خوب خودم را دارم و تو هم چیزهای خوب خودت را. تا این جا که مشکلی نیست، جز اینکه بعضی ها مثل مگس روی گه می مانند، که حل شدنی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 18:31 توسط الهه شاملو |

قضیه می تواند همین طور بی مربوط باشد
خرچنگ هایی که توی بدنم راه می روند
و اورانیموس
از هر جهت که نگاه کنی می خواهم توی صورتت تف کنم
من از تو فقیدترم
کار درست را چاقوزننده می کرد
تک روی
می تنم
به عواقبش آگاه نیستید؟
دینگ دنگ
 پوتین ها بیان شدنی اند
نه کنارآمدنی
مثل هر چیز دیگری که دست توی دماغش می کند
به تنهایی شرمنده می شوم
من که به این زودی ها نخواهم مرد
پس هر روزی که رستگارتر شوید آن روز یوم السگ خواهد بود
همه چیز خوب است
من خوابم نمی برد الی اخر
 
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 21:12 توسط الهه شاملو |