تف تف تف
صدای شکستن انگشتانم بود انگار.
|
آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود ميميريم، تا چيز ديگهاي نشيم. |
![]() |
تف تف تف
صدای شکستن انگشتانم بود انگار.
من و ماشین و حسین علیزاده که تصادف می کنیم بوی گند سینماهایی می آید که اخراجی ها را نشان می دهند. کارمندهای بانک کفش تابستانی می پوشند با جوراب و من هر چه جیغ می کشم می بینم هنوز سرشار از تعارضم و به هیچ روی حل نخواهم شد. «تا این جای کار -سال ۷۶- هنوز از سینما خبری نبود و تنها پدیده ای که نام ده نمکی را به سینما پیوند می داد رهبری گروهی معترض به نمایش فیلم آدم برفی به عنوان مصداقی از یک فیلم مبتذل بود که نهایتن به شکستن شیشه ی سینما قدس انجامید.» الان وقت خواب است یا من خودم رابه خواب زده ام تا یادم بیاید در تمام مدت سفر قسمت های بنیامینش بهتر از همه بود.
در اتوبوس که می نشیم می بینم همه چیز مثل همیشه است. در ابتدای کارگر شمالی همفری بوگارت را می بینم و سلام می کنم مثل همیشه در جوابم لبخند می زند. یک موش از لای پاهای مونالیزا می دود و توی لجن ها می پرد. مردی که با عصای زیر بغل راه می رود مثل مارادونا نگاه می کند. مارادونا یا سام پکین پا چه فرقی می کند. مثل همیشه.