دیروز باران می آمد اما کم نیاوردم و ایستادم دعوای آدم هایی را نگاه کردم که به هم فحش های بدی می دادند به گمانم یک دعوای ناموسی بود. می خواهم جوری با خودم حرف بزنم که باورم بشودهنوز خوشحالم. «همه چی رو به راهه»
«مسی کوچیکه توی زمین همه را دریبل می کند و جلو می رود. بازیگوشی های عجیبش. نه! هیچ کس نمی تواند بگیرتش. بچه که بودم یک فیلم وسترن دیدم که اسمش را یادم نیست. نقش اصلیش یک کابوی بود به اسم ویلی کوچیکه همیشه فرار می کردو هیچ کس نمی توانست بگیرتش. در مورد ویلی کوچیکه با کسی صحبت نمی کردم تا فقط خودم دوستش داشته باشم. پسری که وقتی به مرگ محکوم شده بود جلوی قاضی دادگاه ایستاد و به عنوان دفاع آخر گفت:« تو می تونی بری به درک.»
خواسته ام چیه؟ خواسته ام مرگ تو و رییساته کثافت. می خوام صوت نکبتتو توی لجن فرو کنم. این ها راتوی دلم گفتم مثل ویلی جرئت بلند گفتنش را نداشتم به پلیسی که می گفت جایی که او نمی خواهد نباید بیاستم.
یادمه حامد یه وقتی یه جایی نوشته بود بعد باتیستوتا دیگه فوتبال انجام نمیشه باتیستوتا رو یادم نیست ولی مطمئنم بعد مسی کوچیکه دیگه فوتبال انجام نمیشه.
«تا این جا همه چی خوب پیش رفته. هیچ مشکلی نیست. همه چی خوبه.»
