تبليغاتX
نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش

آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود مي‌ميريم، تا چيز ديگه‌اي نشيم.

قضیه می تواند همین طور بی مربوط باشد
خرچنگ هایی که توی بدنم راه می روند
و اورانیموس
از هر جهت که نگاه کنی می خواهم توی صورتت تف کنم
من از تو فقیدترم
کار درست را چاقوزننده می کرد
تک روی
می تنم
به عواقبش آگاه نیستید؟
دینگ دنگ
 پوتین ها بیان شدنی اند
نه کنارآمدنی
مثل هر چیز دیگری که دست توی دماغش می کند
به تنهایی شرمنده می شوم
من که به این زودی ها نخواهم مرد
پس هر روزی که رستگارتر شوید آن روز یوم السگ خواهد بود
همه چیز خوب است
من خوابم نمی برد الی اخر
 
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 21:12 توسط الهه شاملو |

این روزها مرتب بمب می ترکانم. ساعت ها مشغولم. آهنگهای عاشقانه ی فرانسوی گوش می کنم و به همفری بوگارت و اینگرید برگمن و کازابلانکا فکر می کنم.  مورچه هایی هستند که همین طوری جلو می روند و دوباره برمی گردند و فکر می کنی درستش همین است که قضیه از قراری باشد.  مورچه ها گاز می گیرند و آدم ها از یک جایی به بعد غیب می شوند: آداب معاشرت. همه چیز مثل این است که دست آدم می لزرد وقتی که گرگ خور می شوند. به لعنت سگ هم نمی ارزد که دروغ می گویم دو سه ماهی می شود بنگ. تفاوتش در این است که از سوراخ درها شورش آغاز می شود. عوضیا. پاهایش را فرو می کند توی موزاییک ها با خودش حرف می زند انقلاب از توی آسانسور شروع می شود ولی ما می بریمش زیر کلاه بوقی رنگی مان که همه چیز به طرز هولناکی فیل مانند است تفنگ هایش به کنار، دور می زند و دوباره برمی گردد که عکس بگیرد. تفریح می کنیم. این تپانچه است یا کمانچه؟ منم که فرو می ریزم. کالباس خوردیم برای نهار و یک کشتی سوار شدیم به چه بزرگی. هیچ کداممان کامل نشده بودیم، بقیه؟ ما گولشون زدیم.

دیگه اون قطعه رو نزن سام. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 18:7 توسط الهه شاملو |

این چیزی نیست که اسمش را بشود گذاشت. مثل هر چیزی که در قبل بوده حتمن خوب بوده. دارم دنبال یک چیز خوب می گردم که یادم بیاید اما نمی آید. لنی عزیزم اگر می توانستم همین طوری به یاد بیاورم پنج دقیقه قبلش مهم نیست. یک شب خواب دیدم وسط زمین فوتبال بودم و پویول داشت با یکی که یادم نیست دعوا می کرد بهتر از این که نمی شود. بعضی ها کمی زودتر اتفاق می افتد بعضی ها در یک شب، بقیه اصلن اتفاق نمی افتد. پس چرا نمی میری؟
مجبورم می کند که استفراغ کنم. خوب است که به هیچ کجا ختم نمی شود وگرنه کثافت که دست و پا زدن ندارد. تو فرو نرفتی تو ماسیدی. چایم را داغ داغ می خورم به نشانه ی اعتراض و سه طبقه را می دوم و برمی گردم. یادم نمی آید.
سوسک ها پشتی اند، پشتی ها سی دی اند، سی دی ها تفند، تف ها  چاقوی ضامندارند از همان قدیمی ها. ادای دین. ما با هم توی لبخندهای احمقانه مان غرق می شویم و فیلم های درجه B. من رنوی قراضه ام. اگر اینجا هستم پس چطور با تلفن حرف نمی زنم. خواب نمی بینم. موهاش بلنده، بچه ها رفتن پایین میگن موهاش بلنده. دچار نوستالژی شده ام به شیوه ی مسعود کیمیایی. اگر کمی کمپرسورتر می بود، نمی ترسیدم که بیان شدنی تر باشد.
همه این چیزها به خاطر این است که کلاید کمی مثل همیشه بمیرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 21:49 توسط الهه شاملو |