تبليغاتX
نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش

آماتور... ما يه مشت آماتور بيشتر نيستيم. اونقدر زود مي‌ميريم، تا چيز ديگه‌اي نشيم.

یک جایی توی مسیر همیشگی ام راه که می روم موزاییک ها زیر پایم تکان می خورند، یعنی حرکت می کنند یا یه همچه چیزی. اسکل. تمام این چیزها را گفتم که آخرش بیاورم یه همچه چیزی. قضیه این است که همیشه دوست داشتم بگویم یه همچه چیزی یا یه همچین چیزی. وگرنه این مسیر همیشگی ام هیچ وقت مسیر همیشگی ام نبوده و گاهی از آن جا رد می شوم که موزاییک های متحرک زیر پایم پله های روز تاریکی را یادم بیاورد و تنها فرقش این باشد که وقتی من زمین می خورم تاریک نیست و همه جا طوری روشن است، طورش باشد برای بعد. از همین بعدش بود که یاد گرفتم موقع راه رفتن مرتب به پشت سرم نگاه کنم و شگفت زده شوم از اینکه اوضاع به طرز پیچیده ای عادی است (یعنی پیچیده بودنش عادی است یا عادی بودنش پیچیده و قضیه ای که باید از قراری باشد اما فعلن که همه گه خوری می کنند و نوچگی. آن هایی که گوزهای مفتی بر زبانشان می رانند کونی اند، آن هایی که نمی رانند خودشان را به آن راه می زنند، جاکشند.)

توی مترو بودم که یکهو تعجب کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 20:24 توسط الهه شاملو |