<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نگاتیو های سوخته از کلوزآپ شاش</title>
<link>http://pishab.blogfa.com/</link>
<description>روزانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Jul 2008 03:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://i34.tinypic.com/23mvmo8.jpg&quot; style=&quot;width: 449px; height: 339px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بیشتر آدم هایی که یک جورهایی بهشان احترام می گذاشتم زپرتی از آب در آمدند. مثل این است که روی ریل قطار خوابیده باشی  و همه چیز یکهو یادت بیاید بدون آنکه اتفاق افتاده باشد. این چیزها مال وقتی نیست که خواب های آرژانتینی می دیدم. برای همین تازگی هاست. تازگی ها بعنی همین چند روز اخیر. نهایت دو هفته. &lt;br /&gt;روز خوبی برای زنده بودن است.  &lt;br /&gt;مطمئن باشید قضیه بیشتر از آنچه که باید جدی گرفته نمی شود. آدم زپرتی ها حتمن خودشان از اول همه چیز را می دانسته اند اما خب این طوری حالش بیشتر است. همه چیزش بیشتر است. &lt;br /&gt;نه این یارو سفیده حالیش نیست که نیست  تنها کاری که بلده همینه که گنده های عوضی رو به یه طالبی لهیده تبدیل کنه.&lt;br /&gt;ما خیلی وقت پیش مردیم، درست وقتی که آن قطار سرخ از رویمان رد شد. این ها همه رویاهای بعدش است. و از آن جا که لاک پشت ها آدم های بهتری اند مدام فراموشمان می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی اتوبوسی که از خیابان خاوران می گذرد فقط می شود Alma Mater : Moonspell را گوش کرد بقیه اش حرف مفت است.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 03:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 278px; HEIGHT: 404px&quot; height=906 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/2cckylx.jpg&quot; width=752 align=middle border=0&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 07:24:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاقویی توی مغز کسی فرو نکرده بودند. هیچ آدمی ندیدم که به تدریج مگس شود. حتی کله سبزهای ریغو  هم.</title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>یک جایی توی مسیر همیشگی ام راه که می روم موزاییک ها زیر پایم تکان می خورند، یعنی حرکت می کنند یا یه همچه چیزی. اسکل. تمام این چیزها را گفتم که آخرش بیاورم یه همچه چیزی. قضیه این است که همیشه دوست داشتم بگویم یه همچه چیزی یا یه همچین چیزی. وگرنه این مسیر همیشگی ام هیچ وقت مسیر همیشگی ام نبوده و گاهی از آن جا رد می شوم که موزاییک های متحرک زیر پایم پله های روز تاریکی را یادم بیاورد و تنها فرقش این باشد که وقتی من زمین می خورم تاریک نیست و همه جا طوری روشن است، طورش باشد برای بعد. از همین بعدش بود که یاد گرفتم موقع راه رفتن مرتب به پشت سرم نگاه کنم و شگفت زده شوم از اینکه اوضاع به طرز پیچیده ای عادی است (یعنی پیچیده بودنش عادی است یا عادی بودنش پیچیده و قضیه ای که باید از قراری باشد اما فعلن که همه گه خوری می کنند و نوچگی. آن هایی که گوزهای مفتی بر زبانشان می رانند کونی اند، آن هایی که نمی رانند خودشان را به آن راه می زنند، جاکشند.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مترو بودم که یکهو تعجب کردم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 16:53:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای موهای ژولیده‌ی خودم، ادوارد، تیم و هلنا </title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>عنکبوت گریانی که من نبود آن قدر بزرگ نشد که زمین نکبتی را به تف ببندد. بقیه اش هم همین طوری است. اما دست‌های ناقصت را  بیشتر دوست داشتم، آن طوری هیچ کداممان کامل نشده بودیم، حالا حسابی نشناختنی شده ای و آن قدر کونی که ادا دربیاوری. مثل همه ی آن وقت هایی که آدم ها به هر دلیلی نگاهمان می کردند یکی مان کم می شود. این دفعه نوبت من است چرا که من یک قیچی هستم، می روم توی پله ها، پشت صندلی، لای دیوار و هر جای دیگری که لازم باشد. راست می گفتی آدم ها چندان خوشمزه نیستند. می ماند آن هایی که غرق شدیم در فیلم های درجه B، که هیچ مزه ای نمی دهند. شده ای مثل فیلم هنری های ناب که قشنگ بمیری، فکر کردم کثافت به پا می کنیم و هر چیز دیگری که لازم باشد.&lt;BR&gt;آره رفیق برو چند ساعتی بخواب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنکبوت خندانی که من نبود نیز&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 17:47:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>دچارم شده ام دیوار&lt;BR&gt;می تفم بالا می تفم پایین بچه. که نمی داند نرده ها او را تمام می کنند یا او نرده ها را.&lt;BR&gt;نه این روزها پیش از آن که فکر کنی هم اتفاق نمی افتد، حتی در یک شب. &lt;BR&gt;حاضرم روزی چند بار خودم را توی آینه نگاه کنم و لبخند بزنم، ولی این خیابان برای من عریض تر از آنی است که به هیچ طرفش برسم. &lt;BR&gt;حتی دوازده قدمی که به من برگردانده می شود، فایده ای ندارد. &lt;BR&gt;تنیدنی که می براندم تف هایم را طولانی می کند به طرز دیوانه کننده ای که سوسک های خواب هایم سرم را توی بالش با حمام آب گرم و کرم های بی سر خیلی وقت پیش که انگار استخوان های شکلاتی جویدنم را با بی خیالی ماندگاری موهایم کشیده می شود از آن جایی که مخفی می شوم. &lt;BR&gt;منهدم شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 09:23:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>درست وقتی می توان چیز نوشت که فکر کنی نمی توانی بنویسی. حالا فکر می کنم حسابی می توانم. اما مسئله این است که همیشه باید یک جای دیگر باشم. یک وقتی همین موقع ها می خواستم مای دایینگ براید گوش کنم، حالا نمی خواهم. یک وقتی همه چیز به سادگی به خوب ها و بدها تقسیم می شد. حالا هم می شود. تفاوتش در این است که یادم نمی آید کدام را می شود دوست تر داشت. بعضی چیزها هم ناشناخته می ماند تا وقتی که جزیی از توهمات آدم شود. یک موقعی به نظرم خوش می گذشت. حالا نمی گذرد. خیلی وقت است که هیچ جور نمی &lt;BR&gt;گذرد. از متال حالم به هم می خورد، از دیوید لینچ و از خیلی چیزهای دیگر حالم به هم می خورد. چشم هایم را می بندم و محسن چاوشی گوش می کنم.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Mar 2008 17:48:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>یک سال مدت زیادی است برای اینکه آدم فراموش کند باید به هر چیزی چنگ بیاندازد و بشاشد. همه چیز بستگی به همان دوازده قدم دارد. مثل یک رد شدن ساده است که یادم می یاید آن قدر توی خودم ماندم که نزدیک است کرم بیاندازم. نفر دومی که این حرف را زد مطمئن نیستم قضیه اش شاید مثل همان ماهی های زنده ی توی لیوان باشد، همان طوری از گلوی آدم لیز می خورند می روند پایین. همه تغییراتی که با انفجار مواجهم می کند به جدا شدنم نمی انجامد. فقط گاهی به طرز عجیبی گه خوری می کنند، چسبیده ام به شیوه ای که هستم و انگار نه انگار که از اول تا آخرم به تمساح بزرگی تبدیل شده ام. می خزند یا چهار دست و پا گاز می گیرند. گه خوری می کنند. آخه این چیزا به چه دردی می خوره؟ من دوازده قدممو می خوام. &lt;BR&gt;زر زر زر.&lt;BR&gt;همه اینجا می میرند ولی بعضی ها زودتر از آنی که مرده اند ریدن را به انواع مختلف یاد می گیرند.  &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2008 18:57:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما سگ مردمان</title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>درستش همین است که هیچ آشتی ای برقرار نکنیم. این طوری است که  جورهای مختلفم همدیگر را جر می دهند. تعادل؟ مگه من خرم. باید تر زد به اینکه هر چیزی جای خودش را دارد، خوشحالی جای خودش، داد و فریاد جای خودش. هرکسی در بهشت جای خودش هر کسی چیزهای خوب خودش. با کثافتی که درش غرقیم. آن قدر تعدادم زیاد است که بالاخره یک جایی همه چیزم به هم گیر می کند و تق. من هیچ آشتی ای برقرار نمی کنم. جشن می گیریم، عجب آدم های خوشبختی هستیم ما، باید یکی آن وسط بریند به حال همه، همه چیز را به گند بکشد، باید یک کاری بکند. قضیه همین است که سر جای خودمان نباشیم، من نخواهم بود. هر کسی می خواهد توی سوراخش بماند ولی من به پارس کردن ادامه نخواهم داد.   </description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 12:07:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تخم حروما</title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>از تمام آن هایی که روی دیوار نوشته ام فقط یک چیزهایی شبیه خرچنگ دیده می شود، روی هر پیت حلبی دیگری هم که بنشینم فرقی نمی کند. حالا به نظرم می آید چقدر باید ریده باشند توی مخ آدم که برای نوشتن خرچنگ روی دیواربرود پول اسپری بدهد، اما به نشستن روی پیت حلبی و نگاه کردنش می ارزد.  باعث می شود آدم فراموش کند که گاهی به مرز چلاقی می رسد، این وقت ها یاد همان مردی می افتم که توی ایستگاه اتوبوسی که یادم نیست کجا بود یک جوری نگاهم کرد که یاد شاشیدن داستین هافمن با قیافه درهم ریخته کابوی نیمه شبی اش افتادم. خنده دارش  همین است که یک آدم 19،20 ساله  همه چیزش را خاطراتش شکل دهد. عجب! جانورهای کثافت توی بدنم حرکت می کنند همه جای بدنم. از مچ دستم قلمبه می زنند بیرون. بهترینش قهرمانی آرژانتینه توی جام جهانی 2006. بهترین فینالی بود که تا حالا وجود داشته با گلی که مسی زد. لعنتی ها از گلویم بالا می آیند، از دهانم... از مچ دستم بیرون می زنند و از نوک انگشتانم. تو می کشند. همه چیز را تو می کشند.       &lt;BR&gt;از تمام این هایی که روی دیوار نوشته شده چیزی خوانده نمی شود. &lt;BR&gt;من می روم از بهشت یک دامن گل بچینم، شما چه می کنید؟&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2007 14:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pishab.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description> اینکه بعضی چیزها مجبورم می کند برینم روی بعضی چیزهای دیگر به خودم مربوط است و همین طور اینکه اینجا چیزی به خودم مربوط نمی شود، به همین سادگی. همه چیزها به خودی خود برمی گردند می روند توی سوراخ هایشان. به لعنت سگ هم نمی ارزد.  تمام بچه کونی هایی که دیده ام یک جورهایی مشغولند و از آن چیزهایی که هیچ وقت فراموش نمی شود گه کاریهایش یادم مانده، که کمی دست و پا زدن کم دارد. قسمت مربوطه اش همین است: مردنم را احساس نمی کنم پس هستم. نشانه هایی هست همین که سردم می شود، اینکه تف هایم مسیر طولانیی را طی می کند و اینکه ماشین ها مرا زیر نمی گیرند. نه این یکی کمی شک برانگیز است ثابت می کند مردن نامحسوس تر از آنی است که به چشم می آید. درست مثل شاش خرچنگ که آخرش هم نفهمیدم چه ریختی است.</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2007 17:39:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pishab&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>pishab</dc:creator>
<guid>http://pishab.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
